خرید بک لینک

عذری نعمتی را شوهرش دیشب بعد از مستی کتک زده بود، صورتش سیاه و کبود بود و حال و حوصله حرف زدن هم نداشت . هی مینوشت و کاغذ ها را مچاله میکرد. کاغذ های مچاله را آرام باز کرده بودم، پیچیده بودم دور مریم ها و از دفتر زده بودم بیرون. بوی مریم ها توی آسانسور پیچیده بود و صدای عذری توی سرم.

برچسب: نویسنده: سارا خلیلی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:11

زیر پنجره ی اتاق نشسته ام؛ صدای سینا - پسر همسایه - می آید. نسیم خنکی پرده ی اتاق را تکان می دهد. خوشحال فریاد می زند سمبوسه سمبوسه. صدای بالا و پایین پریدنش هم می آید. پرت میشوم به روزهای کودکی. دوباره صدایش می آید. کاش من هم هر آنچه در همین لحظه می خواستم را فریاد میزدم، کاش. صدای اذان می پیچد توی اتاق و من غرق می شوم.

برچسب: نویسنده: سارا خلیلی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:11

صفحه بندی